ثمره ی عشق ما امیررضاثمره ی عشق ما امیررضا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره
مامان عاطفهمامان عاطفه، تا این لحظه: 37 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | وبلاگ امیر رضا رحیم زاده| نی نی ناز

اولین دَدَ گفتنت عزیزم

1392/11/11 17:20
505 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عمرمقلببغل،.دوتا امتحانمم به سلامتی دادم و دیگه تموم شد تا ترم جدید،از آتلیه که اومدیم خونه من اینقد بی حال شدم که حد نداشت حتی نتونستم پشت ماشین بشینم و تا دانشگاه برم،آخه تب و لرز داشتم.

خیلی بی حالم تموم بدنم درد میکنه،و میترسم شما هم از من مریضی بگیری.

میدونی خیلی سخته تو جلوی روم باشی و من ازت بوسه نگیرمگریهماچ

یه گوشه از خونه یه مجسمه سگ داریم وگذاشتمش روبروی تو تا ببینم چکار میکنی...خیلی خیلی جالب بود ،قدرت خدا رو بگردم،راسته که میگن خدا علم به هر چیزی رو در وجود انسان قرار دادهمژه،با احتیاط به سگ منظورم هاپویه دست میزدی و بعد هم پا به فرار میذاشتی خیلی بامزه بود میومدی سمت من قربونت بشمبغل.بس که کنجکاوی با تموم اینکه میترسیدی بهش دست میزدی و بعد فرارر.عکساشو ببین مرحله به مرحله گذاشتم.

در تاریخ9/11یعنی در ٦ماه و ١٤روزگی بابایی داشت نماز مغربو میخوند که شما برای اولین بار سینه خیز کردی و مهر بابایی رو گرفتی...بابایی خیلی خوشش اومد نمازش که تموم شد گفت آخ جون پسرمنم مهر رو سر نماز ازم گرفت..فرشته...تشویق

امروز داشتم با مامانینا میچتیدم،خاله جون مامان جون و خاله های من هم بودن.کلی براشون سینه خیز رفتی و با روروئک رژه رفتی و دل همه رو بردی عمرم......مژه

راستی خعلی پورو شدی خنثیهههه الهی من بخورمت،میدونی چرا؟؟

دو سه روزه هر وسیله ای رو که برمیداری که مربوط به شما نیس یا خطرناکه مثه موبایل یا سیم،وقتی  ازت میگیریم چنان بغضی میکنی و لب میچینی که نگو...بخدا مجبورم ازت بگیرم پسملیه مامان.

ببین:

مماخت چشمات لبات ابرو هات همه و همه حتی در حالت گریه هم زیباست،تو ماه منی

 

 

راستی اینم همون مجسمه که شکوندی با ماشینت کوبوندی بهش و کمر طفلی رو شکوندی،بلاخره طلسمش شکسته شد و از تو موبایلم ریختم تو سیستم،

اول سطل پسررو شکوندی و بعد ما گفتیم اشکال نداره چسبش میزنیم و نمیندازیمش دور و تا با این صحنه مواجه شدیملبخندیادش بخیر هاهاهاه

در تاریخ10/11بردیمت بهداشت و واکسن دومی(هپاتیت)رو هم زدیم و واکسن بعدی12ماهگی نفسم.خدارو شکر برای واکسن هپاتیت اصلا اذیت نشدی و از ١١بهمن شروع به خوردن قطره آهن کردی

وای لباس صورتیشو!!!میدونی این کدوم لباسه؟؟


لباسای بابایی رو انداختم تو ماشین و یه لباس به همه لباسا رنگ داد،میدونی من همیشه لباسای شما رو جدا میریزم تو ماشین و هیچ وقت با لباسای خودمون نمیریزم ولی این لباست قاطی لباسا شده بود و اینطوری رنگ گرفت...اینم از هنرای منه.

ببین کدوم لباست بوده:

الهی قربونت بشم من خدا تربچه ی منی چگده کوشولو بودی گلم

اینجا هم از سینه خیز رفتنت:خودت ببین

داشتیم با،بابامحمود چای میخوردیم و تو هم اینطوری در حال خوردن قندون شده بودی!!!مرده بودیم از خنده:

امیررضا بی دندون****رفت سر قندون****میخواست قند برداره****افتاد تو قندون

 

مگه میشد قندونو ازت بگیریم متفکر

اینجا هم شب قبل از لالا:وای که فدات میشم،ای خدا میخوام بخورمش ببین چقد ناز منو میگرفتی تو بغلت:

    اوخی لپت چه رد افتادهماچو این هم یه هنر دیگهزبان؛تشکتو شسته بودم گذاشتم رو بخاری تا خشک بشه و ....ســـــــــــــــــــوختعینک...ببین قهوه ای شده

 خوب با ماشینت خونه رو زیر پات میذاری و میگردی...وسیله جدید کشف کردی؟؟؟ماهیتابه رو کشیدی و افتاد و محکم صدا کرد.من اینطوری بودمنگرانترسیدم و دویدم سمت تو .و تو هم اینطوری بودی:از خود راضی

در تاریخ 11/1٠اولین دَدَ گفتنهات شرو شد و خیلی ناز باخودت بازی  میکردی و مگفتی:دَدَدَدَ

  من و بابایی میخواستیم بلا گردونت بشیم.

و امروز هم فقط دَدَ میگی و جیغ وآ میگی دارم بزرگ شدنتو میبینم خدایا هزار مرتبه شکرت

صبح کریرتو پیدا کردو  و گذاشتمت تو کریر وای که ماشالله چه بزرگ شدی،دسته ی کریرو میگرفتی و مثل آکروبات بازا کمرتو بالا میدادی و میخواستی خودتو پرتاب کنی بیرون و البته این کار رو هم کردی و با کریر چپه شدی!!!نیشخند

اینجا هم که مهلومه،مرحله به مرحله از انگشت خوردنت،میام اون انگشتاتو میخورما.

الانم دارین پدر و پسر باهم بازی میکنین و رو شکم بابایی و داد میزنی و میخندی

پسر و پدر همیشه شاد باشین و لبتون خندون این دعای من برای شما دوتا دوسته

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (20)

مامان شایان
11 بهمن 92 23:42
اخی پس بلاخره یاد گرفتی سینه خیز بری...افرین پسر خوبشایانم خیلی با خودش حرف میزنه و چیزهای نامفهوم میگه.
مامان عاطفه ی عاشق
پاسخ
سلام گلم. امیررضا که خیلی وقته سینه خیز میکنه از اواخر 4ماهگیش عزیزم،خیلی کم جلو میرفت.فقط الان چند وقتیه که خیلی سرعتی سینه خیز میره.
مامان مهیار
12 بهمن 92 2:22
ماشا..................................................................
مامان مهیار
12 بهمن 92 2:23
قیافت روز به روز داره ناز تر میشه امیر رضاجونم ماشا...
مامان مهیار
12 بهمن 92 2:24
اولین دددددد گفتنته هم مبارک باشه پسملی.
مامان ایلیا(آرزو)
12 بهمن 92 13:03
آخی عزیز دلم آفرین که سینه خیز میری ایلیا فقط دنده عقب میره عاشقتم جیییییییگرم
معصومه
12 بهمن 92 23:06
ماشاالله چه بزرگ شده پسری چه کارای زیادی یاد گرفته..هزار ماشالله به خوشگله پسرررر با این ما مان هنرمندی که داری تو
حامد
12 بهمن 92 23:09
سلام وقتی داشتم عکساشو میدیدم ، دلم ضعف میرفت اخه چرا باید از امیر رضا دور باشم فسقلی خوشگلی هاش به داییش رفته
مامان شایان
13 بهمن 92 1:18
سلام.نه شایان هنوز نمیره جلو ولی 360 درجه دور خودش میچرخه
مامان بردیا شیطون
13 بهمن 92 15:46
جونم ماشالا...... از این به بعد مامان باید همش دنبالت بدوه داری بلا میشی ها....
مامان بردیا شیطون
13 بهمن 92 15:46
مهین
14 بهمن 92 4:15
ماشالاعزیزم ماشالا
مهین
14 بهمن 92 4:16
عزیزم مهیار هنوز یذره هم نمیتونه سینه خیز بره!!!
مامان عاطفه ی عاشق
پاسخ
اشکال نداره بچه ها با هم فرق دارن...نزدیکه اون روز که دکور مکور جمع کنی و 4چشمی مراقبش باشی
مامان بردیا شیطون
14 بهمن 92 12:36
در عرض یـک دقیقه یک نـــفر رو میشه خــرد کرد در عرض یـک ساعت یــکی رو میشه دوست داشت در عــــرض یــک روز مـیـشـــه عـــــــــاشق شــــــد ولی یک عمر طول می کشه ، کسی رو فراموش کنی
مهین
15 بهمن 92 15:00
سلام عزیزم.ممنون بخاطر کامنتات . عزیزم من همه ی وسیله ی سوپ و باهم چند ساعت پختم با گوشت و....همه رو باهم بعدش دوباره یکم آب اضافه کردم و ریختم تو مخلوط کن و آماده شد.
مامی امیرحسین
16 بهمن 92 18:58
وای چه خوردنی شده این پسرک لباسشم خوش رنگ شده عاطفه جون در مورد سوالت منم اگه نمیدونستم الان خیلی راحتتر بودم! پس زندگی تو بکن دختر! و ازش لذت ببر یعنی خودتو تو این وادیا نندازی راحت تری. این نظر من بود ولی باز اگه اصرار داشتی بگو تا بهت توضیح بدم. ولی ندونی خیلی بهتره از ما گفتن بود
مامان بردیا شیطون
16 بهمن 92 23:32
ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻓﺮﺩﺍ ﭼﯽ ﻣﯿﺸﻪ ! ﻣﻬﻢ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ، " ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ " . . ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﻓﺮﺩﺍ ﮐﺠﺎﯾﯽ ! ﻣﻬﻢ ﺍﯾﻨﻪ ﻫﺮ ﺟﺎ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ، " ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ " . . ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ! ﻣﻬﻢ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺍﺑـــــﺪ " ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ " . . . ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﻗﺴﻤﺖ ﭼﯿﻪ ! ﻣﻬﻢ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﻗﺴﻤﺖ ﺷﺪ
مامان بردیا شیطون
16 بهمن 92 23:32
زهرا و زکریا
19 بهمن 92 0:15
سلام عکسهای یکی یه دونه فوق العاده بود دقت کردی وقتی که خوابیدن خدا انگار نگاه کردن به یه فرشته رو بهمون ارزانی کرده الهی گه شاد باشین و سرحال
مامان سه قلوها
19 بهمن 92 11:11
ای جوووووووووووووونم
مامان محیا(ارام جانم)
21 اسفند 92 22:54
وای خدای من روز بروز چقدر نازتروتو دل بروتر شدی خیلی دوست دارم
مامان عاطفه ی عاشق
پاسخ
مرسی خاله جوون